salam doostan aziz.......dar in moddat kheili dargir boodam...delam vasatoooooon tang shode boodلبخند



۱۳۸٩/۸/٧ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | مریم=مامان ماهان | نظرات ()

دوستان خوبم سلام...............    .اوایل خرداد بود که با مامان و بابا رفتیم ترکیه ....  .یه پرواز سه ساعته که هم رفتن و هم برگشتن من خواب بودم............  برای رفتن پروازمون حدود 6 صبح بود و برگشتن هم که ساعت 12 شب به وقت ترکیه پرواز کردیم.سفرمون به کوش آداسی کاملا تفریحی بود    و من از پارک آبی و استخر ها و سرسره های آبی نهایت استفاده را بردم..............شهر کوش آداسی یه شهر کوچک تاریخی است که بدلیل دریا و ساحل زیبایی که داره تمام فصول مملو ا زتوریست میباشد.......موقع خوردن غذا که می شد   ،با چنان سرعتی غذا می خوردم که وقت را برای بازی کردن در آب از دست ندم..........برای گشت های شهر هم که می رفتیم،منتظر بازگشت به هتل بودم ....می دونید که چرا؟..........آب بازی هیجان انگیز ترین تفریح برا ی من است  .تور ما یک هفته ای بود .و این یک هفته خیلی زود سپری شدالبته به ازمیر هم رفتیم ...........ازمیر هم خیلی زیبا و مدرن بود .......البته بافت سنتی هم داشت و وجود دریا در کنار ساختمانها ی شهر ازمیر زیبایی را بیشتر می کرد.یک روز در کنار گشت های شهر کوش آداسی،یک گشت کشتی داشتیم   که از صبح تا عصر روی دریا بودیم و تووی کشتی هم ناهار خوردیم.............دو جا هم کشتی ایستاد و ما تونستیم باز هم پا به آب بزاریم و با دوستانی که پیدا کردم کمی در ساحل دریا شن بازی کنم.............خیلی خوش گذشت و دوست دارم باز هم به آنجا سفر کنم........(تا یادم نرفته برا ی دوستانی که دوست دارن به کوش آداسی سفر کنند ،بگم که ما در هتل آداکوله اقامت داشتیم .که از نظر تمیزی و خدمات و سرویس دهی و البته از نظر غذا ها در وضعیت خوبی بود)  

امیدوارم شما دوستان خوبم هم سفر های به یاد ماندنی و خوبی داشته باشید  

کوش آداسی

کوش آداسی

ازمیر

هتل آداکوله

هتل آداکوله



۱۳۸٩/٦/٢۸ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | مریم=مامان ماهان | نظرات ()

سلام دوستان گلم  

تا اونجا براتوون گفته بودم که اوایل تعطیلات نوروز ،مهمان داشتیم و روز هفتم خاله سارا و کیان و عموهم رفتند....حدود ساعت ٧ عصر بود که بابایی گفت فردا بریم سمت کرمانشاه...............  مامانی هم بعد از یک استراحت کوچولو,شروع به آماده کردن مقدمات سفر کرد.مامانی یک لیست داره که وقتی می ره م یخواد بره مسافرت از روی اون لیست وسایل را جمع می کنه که هم چیزی جا نمونه و هم سریع تر کار ها انجام بشه....  خلاصه هشتم فروردین راه افتادیم به سمت کرمانشاه...هوا خیلی خوب بود و من هم که روی صندلی عقب ماشین یک بالشت و یک پتو داشتم که وقتی یه ذره سردم میشد دور خودم می پیچیدم.....  یه کیف هم پر از اسباب بازی با خودم برده بودم....عصر بود رسیدیم کرمانشاه و مستقیم رفتیم هتل(هتل آزادگان)و زود هم خوابیدیم.....  بابا هم نقشه شهر و مراکز دیدنی را از پذیرش هتل گرفت و فردا صبح رفتیم سمت طاق بستان...

هوای کرمانشاه خیلی خوب بود...خنک بود ولی روز که آفتاب بود سردمون نمی شد.ولی شب هاش......وای یخ می زدیم.دنده کباب های خشمزه ای هم خوردیم.......  ،طاق بستان،سراب نیلوفر،غار قوری قلعه،....شهر کنگاور...شهر صحنه...بیستون....شهر پاوه ...همه اینجاها را که گفتم، رفتیم و دیدیم.تا یادم نرفته اونجا یکی از دوستانم را هم دیدم .....اسمش آناهیتا است........یه داداش کوچولو هم داره که اسمش سام است.........یکی دو روز هم با اونها بیرون می رفتیم............روز 12 فروردین هم برگشتیم .................من مسافرت رفتن را خیلی دوست دارم.......  .خوش باشید

دوستان گلم چند تا عکس هم از سفر به کرمانشاه واستوون می زارم...بای  



هتل آزادگان

شهر صحنه

طبیعت زیبای اطراف پاوه

پاوه........در کنار شکوفه ای درخت بادام



۱۳۸٩/٦/٧ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | مریم=مامان ماهان | نظرات ()

سلام دوستان عزیزملبخند   

می خوام براتوون از تعطیلات عید بگم....ما امسال مهمان داشتیم و البته مسافرت هم رفتیم...............     

از قبل از شروع تعطیلات که مامان مریم درگیر تمیز کردن و مرتب کردن خونه بودآخ و من هم با یک عدد شیشه پاک کن و یک دستمال هر جا شیشه میدیدم تمیز کردمزبان و در همه خرید های مامان ،کمکش بودم  .......بابا مهدی هم که همش سر کار بود(طبق معمول)  یک روز قبل از سال تحویل مادر جون(مامان بابایی)اومدن خونه ما و فردا هم عمه الهام و عمو و سپهر (پسر عمه)اومدن و پدر جوون............تا یادم نرفته بگم که عمو ابراهیم هم چند روز بعد اومد..............  .خلاصه من و سپر هم با هم مشغول بازی بودیو و همش انتظار کیان(پسر خاله سارا)را می کشیدم  ............لحظه تحویل سال هم خیلی برای من جالب بود .بابا مهدی قرآن می خوند و مامان مریم کنار من داشت زیر لبش یه چیزهایی می گفت.........خلاصه بعد از اون زمان عیدی گرفتن و عیدی دادن رسید  .من عیدی گرفتن را خیلی دوست دارم..................تازه!من یه کاری کردم....الان بهتوون می گم:من از روز قبل قلکم را باز کرده بودم و هر چی پول توی اون داشتن را به دو قسمت تقسیم کردم و تووی دو تا پلاستیک گذاشته بودم ...........و وقتی که همه مشغول عیدی دادن بودن ....من هم هر کدام از اوون پلاستیک ها را به مامان و بابام دادم.  این بود عیدی من به اونها................................خیلی خوش گذشت

روز دوم فروردین هم عمه مریم و عمو و نیکی (دختر عمه)اومدن و عصر همون روز هم ..................آخ جوووووووووووووون!خاله سارا و عمو کامران و کیان ،اومدن  

با اومدن کیان دیگه تیم بازی ما تکمیل شد و همش بازی............بازی،بازی

کیان تا روز هفتم فروردین پیش ما بود و بعد از اوون رفتن آبادان و ما هم فردای اوون روز رفتیم کرمانشاه.........بعدا از کرمانشاه هم براتوون می گم...............خوش باشید    



۱۳۸٩/٦/۱ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | مریم=مامان ماهان | نظرات ()

سلام دوستان ........دلم واسه همتون تنگ شده بود...از وقفه پیش اومده معذرت می خوام.  

اگه درست به یاد داشته باشم اواخر بهمن ماه من و مامان و بابا رفتیم شیراز...جای شما خالی.هم هوای خوب بود و هم دوستانمون را دیدیم وهم پیست اسکی سپیدان رفتیم.....باز هم جای شما دوستان خالی............تووی راه به سمت پیست اسکی ،تا قبل از اینکه به محل مورد نظر برسیم..............هیچ خبری از برف نبودو من(ماهان)همش می گفتم :پس چی شد؟کی می رسیم؟می خوام برف بازی کنم و....  و یه دفعه با وجود هوای آفتابی و آسمان آبی و صاف ،منظره ای زیبا و پوشیده از برف جلوی چشمامون نمایان شد.  وای.................برف!آخ جوون!.............بــــــــــــــــــــــــــرف  نمی دونم چجوری پیاده شدم و خودم را به زمین پوشیده از برف رسوندم.من و مهسا دوستم حسابی با هم بازی کردیم.....آدم برفی درست کردیم.به هم برف پاشیدیم و کلی توی اوون برفهای پفکی دنبال هم دویدیم.......  .یادش بخیر .الان هم دوست داشتم اونجا بودم.26/5/1389 

این هم یه عکس از اوون روز به یاد ماندنی................

پیست اسکی



۱۳۸٩/٥/٢٦ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | مریم=مامان ماهان | نظرات ()

اینها همه از شکلات هستن

 

معبد چینی ها-منطقه گنتینگ

 

ببینید بابا مهدی چه مار بزرگی گرفته دور گردنش

 برجهای دوقلو پتروناس



۱۳۸۸/۱٢/۱٢ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | مریم=مامان ماهان | نظرات ()

دی ماه 1388



۱۳۸۸/۱٢/۱٢ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | مریم=مامان ماهان | نظرات ()

بیش از یک هفته از لق شدن شدن دندون ماهان می گذشت,در این مدت ماهان مدام به فکر دندونش بود و مواظب بود که خوراکیها و میوه های سفت نخوره که مبادا دردش بیاد....................چون دندون اصلی هم پشت این دندون شیری در آمده بود ،دیگه  باید هر چه زود تر دندونش می افتاد...........تا اینکه روز پنجشنبه 15/11/88 ، ماهان  از صبح که بیدار شد با دندونش مشکل داشت،بابا مهدی هم که برای شرکت در یک سمینار آموزشی رفته بود.خلاصه با هر دردسری که شده ،بالاخره ماهان دندونش را به من نشان داد.........دندون دیگه کاملا لق شده بود و با حرف زدن و حرکت زبونش جلو و عقب می رفت.........ماهان حتی نمی گذاشت به دندونش نگاه کنم چه برسه بخواهم دستمال بگیرم و از جا درش بیارم(البته من هم جرات این کار را نداشتم)...............به همین ترتیب گذشت تا ساعت 11............دیدم فایده نداره.............از طرفی هم گرسنه بود و نمی توانست چیزی بخوره (می ترسید بخوره)از طرفی هم دلم براش می سوخت تحمل دیدن ناراحتی پسر نازم را هم نداشتم ........لباس پوشیدیم و به درمانگاه رفتیم و یک سر به مطب دندانپزشکی.

ماهان با کلی نق و نق که من نمی ذارم دندونم را در بیارن و روی اون صندلی که تووی دندون پزشکیه نمیشینم و.......خلاصه خانم پرستار(تکنسین دندانپزشکی)با کلی خوش وبش کردن یه ذره اسپری بی حسی به دندونش زد و در یک لحظه که با ماهان صحبت می کرد دندان را در آورد.................و تووی یک دستمان گذاشت و به ماهان تحویل داد.............و اینطوری ماهان و من از شر دندون لق راحت شدیم......خدا را شکرهمه چیز به راحتی حل شد.............بعدش هم نوبت به بستنی رسید که ماهان گل من نوش جان کرد.

امیدوارم بچه های گل همه شما دوستان خوب هیچ وقت درد دندان را تجربه نکنن..........مسواک زدن فراموش نشه!!!!!!!!!!!!!!



۱۳۸۸/۱۱/٢۱ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | مریم=مامان ماهان | نظرات ()